ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 14 سال و 12 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

یا علی اصغر

سلام کوچولوی من خوشگل مامان دیشب یعنی 29/آبان/91 برای اولین بار تو عمر 41 روزت رفتی هیئت امام حسین و واسه آقا عزاداری کردی (ارشان بغل مامان شراره)  دیروز باباعلی تعطیل بود و صبح باهم 3تایی رفتیم مرکز بهداشت(باید تورو واسه 40 روزگی میبردم... البته 41 روزگی رفتی) اونجا قد و وزنت رو گرفتن و یه کلاس نیم ساعته آموزشی واسه مامانا گذاشتن و حدود 2 ساعتی درگیر بودیم.   بعدشم اومدیم خونه و تا غروب با هم تو خونه بودیم که بابایی پیشنهاد داد بریم بیرون. منم که از خدا خواسته... آخه من هر سال محرم اولین نفر بودم تو این کارا اما امسال بخاطر تو................. خلاصه گلم یه...
30 آبان 1391

چهل روزه ستاره خونمون شدی...

سلام گوگولی مامان!!!!!!!!!!!!! چی بگم از شیرینیهات که هرچی بگم کم گفتم. دلم میخواد داد بزنم، نه جیغ بکشم و بگم عاشقتم. امروز 40 روزه که تو ستاره خونمون شدی. 40 روزه که با منی... 40 روزه که تمام دین و دنیامون شدی! 40 روزه که ما به جز تو دیگه هیچی نمیبینیم. از این روزای قشنگ دارم نهایت لذت رو میبرم. با اینکه خیلی خسته ام و بیخواب اما میدونم این روزا دیگه برنمیگرده. روز به روز داری بزرگتر میشی و مارو بیشتر به خودت وابسته میکنی. من حتی نمیتونم ثانیه ای ازت جدا بشم. حتی وقتی میرم حموم هر 2 دقیقه در و باز میکنم و نگات میکنم. تمام فامیل مسخره ام میکنن. خب چکار کنم بد جوری عاشقتم. بابا علی هم که بیچ...
28 آبان 1391

کوچکترین اعتمادی...

سلام شیرین عسل م الان تو بغلم بودی و داشتی شیر میخوردی و چشمای تیله ایت و مستقیم به چشمای من دوخته بودی... قربون چشمای خوش رنگت برم من..... وقتی میخوام باد گلوتو بگیرم اینطوری نگام میکنی... مامانم فردا اولین روز محرمه... من عاشق محرمم. یعنی کیه که عاشق محرم نباشه؟ امسال محرم با وجود ناز تو یه حال و هوای قشنگ دیگه ای داره. از زمانهای قدیم من عاشق نینی هایی بودم که تو محرم لباس سقایی میپوشیدن. امسال تو قراره ایشالا لباس سقایی تنت کنی. مامان شراره که تو سیسمونیت برات لباس سقایی خریده.  وای چه حالی میده اون لباس و تنت کنم و ببرمت تو هیئت. خدایا شکرت. چه روزایی که آرزو میکردم نینیمو با لباس سقای...
26 آبان 1391

کادوها...

تاریخ:٢٦/٨/٩١ عزیز دل مادر سلاااااااااام. ارشانِ مامان چطوره؟ جوجویی امروز اومدم تا از هدیه هایی که واسه به دنیا اومدنت بهت دادن بگم. میخوام برات بنویسمشون که وقتی بزرگ شدی تغییرات رو حس کنی............. چون سیسمونی و وسایلت کامل بود اکثرا برات نقدی کادو گذاشتن که مستقیم میره تو حسابت واسه آیندت. اول از همه از کادوی خودم بگم که باباجون از طرف خودش و تو به من داد: یه کارت هدیه با مبلغ ٢٠٠.٠٠٠تومن و روش نوشت تقدیم به شقایق، از طرف ارشان و باباش ویه حساب مسکن جوانان که مدام باید پر بشه برای تو از طرف بابای مهربون پدر جون + مامان شیرین مهربون ١٥٠،٠٠٠تومن بابارضای مهربون یه دستبند که ...
26 آبان 1391

دارم کم میارم...

مامانی امروز 21/آبان 91 و الان تو تو گهوارت خوابیدی. ساعت 3:18 دقیقه بعد از ظهره که من از ساعت 6 صبح که بیدار شدیم تازه وقت کردم یکم غذا بخورم. بچه داری خیلی سخته گلم. خدا به همه مامانا کمک کنه! بغلی که شدی و الانم سرما خوردی دیگه 1 دقیقه هم از بغلم پایین نمیری. دیروز بردمت پیش دکتر رحمانی. هم چکاپ ماهیانه و هم بخاطر سوالاتم. بابایی شیفت بود و بازم مزاحم عمو مجتبی شدیم. یه لیست از سوالات آماده کردم و همشو از دکتر پرسیدم. دکتر میگفت همه چیزت نرماله و گریه های وحشتناک شبانت طبیعیه. چه میدونم والا. دوستای وبلاگیمم میگن نینیهاشون همینطورن. مادر بودن چقدر سخته! پایان یک ماهگی: وزن:4800      &nbs...
24 آبان 1391

خدایا....

     گل مادر سلام    خوبی عشق من؟ زندگیم الان که دارم برات مینویسم ساعت 4:30 بعد از ظهره و تو بعد از یه حموم حسابی مثل یه موش ناقلا لالا کردی. گل مادر میخوام از دیروز برات بگم که خیلی جاها رفتیم. شنبه که رفته بودیم پیش دکتر رحمانی بهش گفتم یه سونو برات بنویسه که خیالم بابت هیدرونفروز دوره جنینی که تو کلیه هات بود راحت بشه. دیروز باباعلی تعطیل بود. صبح با کله پاچه از خودمون پذیرایی کردیم و ساعت 10 رفتیم واسه سونو....... ساعت 20 دقیقه به 11 بود که نوبتمون شد. بغلت کردم، خواب بودی، الهی برات بمیرم که وقتی دکتر لوگاژل مالید بهت از سردیش بیدار شدی و شروع به گریه کردی. م...
24 آبان 1391

یک ماه با حباب کوچولو...

پسر مامان یک ماهه شدی تولد یک ماهگیت مبارک گل مادر بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن عزیز مادر  یک ماهگیت مبارک   تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما   تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم،یدونه شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو ا...
19 آبان 1391

اوضاع این روزای ما...

فرشته من سلام، حالت چطوره دردونه من؟ الان که دارم برات مینویسم مثل عروسک خوابیدی که دلم میخواد برات بمیرم... شیرینم حالا از این مدت با تو بودن بگم : برنامه روزانمون اینطوریه که صبح بعد از رفتن باباعلی ساعت 6:30بیدار میشی جاتو عوض میکنم و بَه بَه میخوری تا ساعت 8 یا 8:30 با هم بازی میکنیم و بعد میخوابی. منم تند تند کارامو میکنم، هر یک ساعت شیر میخوری و تا غروب تقریبا همینطور پیش میری. اما ساعت 8غروب دلپیچه هات شروع میشه... خدا به داد برسه. انقدر پیچ میزنی و زور میزنی که قرمز میشی. اون لحظه ها اسمتو گذاشتیم انار! چون گرد و قرمزی!!!!!!!!   تا 2الی 3ساعت همینطوری و بعد خوب میشی و م...
18 آبان 1391

اولین مسافرت دردونه...

سلام سلام سلام جون دلم... پسر خوشگلم... زندگی من... چطوری؟ گل مادر این روزا با وجود نازت هر لحظه زیباتر و زیباتر میشه! شیرینی تو هم هر روز بیشتر میشه و خودت رو بدجور تو دلمون جا میکنی! نمیتونم فکر کنم 1 ثانیه ازت دور بشم! نازدونه ببخشید که نمیرسم تند تند بیام برات بنویسم ولی همش. تو دفترت مینویسم و مطمئن باش همشو برات وارد وبلاگت میکنم. 91/8/4 من و تو دوتایی رفتیم مرکز بهداشت... بابایی شبکار بود و قرار بود منو تو بعد از مرکز بهداشت بریم خونه مامان شراره... ساعت 8 صبح آماده شدیم و رفتیم برات پرونده سازی کردیم... بهت مولتی ویتامین دادن و اومدیم خونه که وسایل برداریم و بریم... منم برای اولین بار بهت مولتی ویتامین دادم و...
12 آبان 1391

هفته2 ارشان (26/7 تا 2/8)

سلام زندگی مادر اینا خاطرات هفته دوم زندگیته مامان جونم...  مادری کردن ،لااقل این روزهای اول، شبیه یک کار پژوهشیه... یک عالمه آزمایش علمی داره... از شیر دادن به تو تا خوابوندنت و پوشک عوض کردن و باد گلو گرفتن و غیره و غیره رو باید به 100 مدل مختلف امتحان کنم تا ببینم کدوم روش بیشتر جواب میده که مثلا بهتر شیر بخوری یا بهتر بخوابی و یا خیلی چیزای دیگه! این روزا هزارتا سوال برام پیش میاد که فقط خودم میتونم به جوابش برسم و هیچ کس نمیتونه کمکم کنه! مثل:  1 . خوابیده بهتر شیر میخوری یا نشسته؟ 2 .چکار کنم وسط شیر خوردن خوابت نبره؟ 3 .خوب شیر خوردی یا نه؟ 4 .روی پا راحت تر میخوابی یا...
6 آبان 1391